دلم به مهرباني ايام خونين بود free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
متن زیر قسمتی است از رُمانی به قلم نویسندهی زنجانی.
وضع حمل مادرم خیلی طول کشید. آنها (مادر پدر و عمه) هر روز در انتظار تولد نوزاد بودند ولی خبری نبود. چند بار زنهای همسایه با عمهام دور سر مادرم جمع شدند، بدون شک یکی از آنها ماما بود، اما هر بار دست از پا درازتر اتاق را ترک کردند. مادرم دائماً ناله و زاری میکرد. یکی از همسایهها، که زنی فقیر بود و برای خانهها آب میآورد و میفروخت، زود زود میآمد و هر بار که کنار مادرم مینشست صورت سیاسوختهاش را به آسمان میگرفت و با صدای ناله مانند میگفت: یا خضر الیاس، بنده را از بندهی خود کن خلاص!
اما به زودی معلوم شد که خضر الیاس کسی نیست که بتواند بنده را از بنده خلاص کند؛ پدرم دنبال تنها مامای تحصیلکردهی شهر که زنی ارمنی بود رفت. وقتی ماما، که او را مادام صدا میکردند از درشکهی پدرم پیاده شد عمهام، با دیدن او، خود را در یکی از اتاقها مخفی کرد. من کنار در ایستاده بودم. وقتی که مادام مرا دید صورتش به خنده باز شد. چند لحظه نگاهم کرد بعد روبهروی من چمباتمه زد. کیف دستیاش را به کناری گذاشت. هر دو دستهای مرا گرفت و به من خیره شد. سپس با لحن ارمنی خود گفت: چه پوسر نازی!
من خیال کردم او میخواهد مرا ببوسد اما این کار را نکرد. وقتی که میخواست بلند شود با محبت دستش را به موهای سرم کشید و به طرف مادر رفت. همین موقع عمهام از پشت سر صدایم زد. وقتی که پیشش رفتم با احتیاط گفت: مواظب باش دستهات جایی نخوره. نجس شده. بیا تا اونا را آب بکشم!
سپس مرا کنار باغچه برد. با آبی که از آفتابه میریخت دستهایم را شست. بعد مرا لب حوض برد؛ هر دو بازویم را گرفت و سه بار آنها را تا آرنج در آب فرو کرد و هر بار یک صلوات آهسته فرستاد. گویا موقعی که مادام داشت دست به سرم میکشید عمه متوجه نشده بود وگرنه با موهای سرم هم مثل دستهایم عمل میکرد.
قسمتی از رُمان «چهرهای در تاریکی» نوشتهی میر تقی فاضلی
امیدوارم چاپ دوم این داستان به زودی مجوز گرفته، سرمایهگذار پیدا کند و منتشر شود.
حالم کج استفریادهای صبح
در جمجمهها دفن شد
و سفیهان، 
جان به میزان نردبان بستند.
نگو! دهان آزادی
تصویر قرمزی دارد
در خاطرات سیاهی
که از جلد و شیرازه آزادند!
در خواب
به پهلوی گریه غلتیدم؛
ولی بر چشمهای خونینام
دو برگ کج زیتون
سایه انداخته بود.
آیا دوباره خورشید
آسفالت را گرم خواهد کرد؟
ماهی چنین کتکش در کناره رفت
خرگوش من چه نازهیاداشت صفحهی ادبیات و فرهنگ هفتهنامهی پیام زنجان (شمارهی685، 12آذر1388) دربارهی کتاب هزار بوسه:
«محمدعلی خامهپرست» هم نویسنده است و هم شاعر. داستانهای کوتاه خود او از بهترینهاست. در شعر نیز، سرودههایش بیشتر در نحلهی «سپید پیشرو» قرار میگیرد. «هزار بوسه» نخستین اثر او در هیأت کتاب است که شانزده داستان را بازنویسی و در قطعی که تازگیها معروف به «خوشخوان» شده چاپ کردهاند، آن هم در شکل و شمایلی زیبا. این کتاب در نمایشگاه کتاب زنجان نیز از پرفروشترینها بوده است؛ عنوان اروتیک و زیبای آن، کار خود را کرده است (البته محتوای داستان هزار بوسه اصلاً اینگونه نیست). با امید به انتشار آثار دیگر «خامهپرست» عزیز در آیندهای نزدیک، داستانی را از این مجموعه میخوانیم...
از هادی وحیدی گرامی، به خاطر این معرفی محبتآمیز، تشکر میکنم.
آثار دیگرم:
در خیابانی خیالی (مجموعه شعر)ـ بامداد، 1379
یاز (مجموعه داستان، مشترک)ـ حوزه هنری، 1382
هزار بوسه (داستان، گردآوری)ـ پینار، 1388
کلههای سنگی (مجموعه داستان، مشترک)ـ سخنگستر، در دست انتشار
داستانهای نحس (200داستان کوتاه)ـ افراز، در دست انتشار
فاتحان خرمشهر (خاطره ـ رمان)ـ بنیاد حفظ آثار، در دست انتشار
یک ریش خوب (داستان)ـ آماده انتشار
به سکوت آمدم (مجموعه شعر)ـ آماده انتشار
شیوهی نو در آموزش داستاننویسی (تحقیق و تألیف)ـ آماده انتشار
مروارید و مهره (نقد ادبی، مجموعه مقاله)ـ آماده انتشار
مینا (رمان)_ در مرحلهی بازنویسی
دگمه صدفی (داستان کودک)ـ کانون پرورش فکری کودکان، در دست انتشار
ابر سفید (داستان کودک)ـ شباویز، در دست انتشار
چکش فولادی، آشپز ماهر، دایناسور و... (داستان کودک)ـ آماده انتشار
در افتادناز دیروز
خرگوشی در سینهام میلرزد.
اتاقی از پوستم جدا شده است
با دری که ترس را ترسیم میکند.
درافتادن دو چشم مرگبار
نفس، کوتاه میشود
و کوه، نرمتر از پوست یک خرگوش
در مشتم جا باز میکند.
دستی که از آستین خیانت بیرون میزند
قفسی از دود میسازد.
چشم که باز میکنم
از دیروز
استخوان حواسم میشکند.
درهای توطئه
درّهای از تنهایی میکَنند.
در رفتن
شتاب کوچکتر میشود
و افتادن، قبر را تنگ میکند.
برای خرگوشم چه اسمی پیشنهاد می کنید؟
یکی از دوستانم گفته بود که می خواهد به دیدنم بیاید. منتظرش بودم. وقتی آمد پیرمردی هم همراهش بود. کسی که خیلی دلم میخواست او را از نزدیک ببینم و با او هم صحبت شوم.. رماننویسی که تا کنون دهها عنوان کتاب چاپ کرده یا آماده چاپ دارد. مشهورترینش رمان ترلان است. در شروع صحبتها دوستم تذکر داد که بلند صحبت کنم تا گوش تقی بتواند بشنود. میترسیدم با پیرمرد خرفتی طرف باشم اما به محض این که شروع به صحبت کرد، او را بسیار با نشاط و هوشیار یافتم. به دقت به وقایعی اشاره میکرد و نکاتی را میگفت که بیتردید نشان از درک موقعیت داشت. خوب و پشت سر هم حرف میزد. نگران بودم که در موضوعات کهنه و قدیمی مثل حذب توده و مسائل سیاسی گذشتههای دور صحبت کند ولی خوشبختانه بیشتر حرفها دربارهی نویسندگی و رمان بود. تولستوی را بزرگترین رمان نویس میدانست و بدش نمیآمد کمی از رمانهایی که نوشته تعریف کند. امیدوارم در پستهای بعدی بیشتر راجع به او بنویسم.
فراری
رد پا از جنگل بیرون زد
و طلایی گندمزار موهایش شد
آنقدر دوید تا به گریه رسید و چشمه را از صورتش شست
پستچی نامه را بروز رساند
و خبر داغ، نانوایی را
اهالی بیل ها را به علامت سوال در هوا چرخاندند
و اضطراب از پستانهایش تیر کشید
آنقدر دوید تا به سقوط رسید و زمین را به ارتفاع رساند
خون از صخره بیرون زد
و سرخی آسمان نطفه اش شد...
چند بار که شعر را بخوانی داستان یک فراری را میبینی که بعد از گذر از جنگل و گندمزار به درهای انگار میرسد. میافتد و باز انگار میمیرد. خط داستان ساده است اما نحوه روایت آن را خاص کرده است که با توسل به مجازهای بیانی خبر از خروج فراری از جنگل میدهد و همچنین عبور از گندمزار. این مجازها متن را جالب میکند، و از روش معمول بیان آشناییزدایی میکند. میدانیم که تکیه داستان بیشتر بر مجاز و تکیهی شعر بیشتر استعاره است؛ از این رو داستان مستتر در شعر بیشتر خودش را به رخ میکشد. و در ادامه جا به جا نکاتی در مورد جزئیات این فراری به دست میدهد، نظیر اشاره به اهالی جایی، دهکدهای، و بیلهایشان. انگار اهالی با فراری خصومتی دارند و از فرارش ناراحتند و میخواهند او را دوباره دستگیر کنند که گفته میشود:
« اهالی بیلها را به علامت سوال در هوا چرخاندند/ و اضطراب از پستانهایش تیر کشید» همچنین استنباط میشود که فراری زنی باید باشد. حالا این زن چه کرده و چرا زندانی شده چگونه فرار کرده و خصومت اهالی با او چیست نمیدانیم. شاید بشود حدس زد اما متن در این مورد چیزی نمیگوید.
اشارههای متن، کوتاه است و مثل رعد فرود میآید و اطلاعات داستان را کوتاه و فشرده پرتاب میکند که با خود موقعیت داستان هم، که فرار یک زن فراری را روایت میکند هماهنگی دارد، و اضطراب گریز و فرار را به خوبی در سطح زبان به نمایش میگذارد.
تصویری که از روستا میهد بس موجز است و گویا و مرتبط؛ پشت بند خبر داغ، به نانوایی اشاره میکند و اهالی را با بیلهایشان معرفی میکند. این تصویر کار دهها کلمه را میکنند و مجاز در فشردهترین حالت، قدرت خود را به رخ میکشد. همچنی تصویری که از فراری میدهد حیرت انگیز است. از رد پایش در جنگل صحبت می کند و عبورش از گندمزار. این نوع گفتن چنین القا می کند که فراری به سرعت در حال دویدن است چنان چه گوینده و راوی از وی عقب مانده است و فقط رد پای او را دنبال میکند: «آنقدر دوید تا به گریه رسید و چشمه را از صورتش شست» معلوم است که فراری صورتش را با آب چشمه میشوید اما عجله دارد، و هول فراری در سطح زبان رخنه کرده و گفته میشود که چشمه را از صورتش شست. این اتفاق در سطر دیگری هم میافتد:« آنقدر دوید تا به سقوط رسید و زمین را به ارتفاع رساند». وقتی ما زمان و مکان را از ذهنیت شخصیت داخل داستان روایت میکنیم، دست به فضاسازی زدهایم و این فضا، افشاگر آن حسی است که در شخصیت هست و در نهایت انتقال آن حس به مخاطب.
تنها نکته ای که شاید میتوانست کار را بهتر کند دلیل فرار شخصیت اصلی و نظر اهالی دربارهی اوست. چرا زندانی یا دستگیر شده و چرا بیلهای اهالی از فرار او به علامت سوال بدل میشوند؟ البته میشود از دو واژهی پستان و نطفه در سطر آخر تفسیر و تعبیری بیرون کشید و آن این که فراری زنی بوده است که درگیر کاری غیر اخلاقی شده، از نظر اهالی البته، و به این دلیل مورد خشم و تعقیب آنان است. این فقط در حد یک حدس قریب به واقع باقی میماند. البته شاید با تصریح چنین مطلبی ایهام زیبای متن خدشهدار شود چون بیان دلیل وقایع در داستان هرچه غیر مستقیمتر، درستتر و گویاتر هم هست.
و انتهای متن به آسمان اشاره میشود که انگار روح فراری بعد از سقوط و برخورد با تخته سنگ و جاری شدن خونش به آسمان میرود. در کل میشود گفت متن موجز کوبنده و به شگفت اندازنده است. به خوبی از عهدهی روایت داستانش بر میآید و زبان نقشی خلاقانه و به سزا در انتقال حس ایفا میکند.
نشانی مراکز پخش:
تهران:
انتشارات مهرآمین، م انقلاب ابتدای خ آزادی کوچه جنتی پ1
انتشارات بیدگل، خ انقلاب روبروی دانشگاه تهران بین خ 12فروردین و فخر رازی ش 1404
انتشارات دستان، م انقلاب خ اردیبهشت خ وحید نظری پ282
زنجان:
چهارراه سعدی،روبروی داروخانه شاهرخ،کوچه انصاری، ساختمان پانیز،طبقه چهارم،دارالترجمه صبا
کتابکده فرهنگ، روبروی سینما قدس، کوچه رهبری
شهر کتاب، سعدی وسط، روبروی مخابرات
مرکز کتاب، سعدی وسط، نرسیده به چهارراه سعدی
کتابفروشی مهدیس، سعدی وسط، نرسیده به چهارراه سعدی
روش دوم: از طریق پست...